
صلح امام حسن برگرفته از سخنان مقام معظم رهبری- مدظله العالی-
شنبه 03/06/10
تحلیلی از دوران امام مجتبی(ع) و صلح ایشان با معاویه
دوران امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) و حادثهی صلح آن بزرگوار با معاویه، یا آن چیزی که به نام صلح نامیده شد، حادثهی سرنوشتساز و بینظیری در کل روند انقلاب اسلامیِ صدر اول بود. دیگر ما نظیر این حادثه را نداشتیم. توضیح کوتاهی راجع به این جمله عرض کنم و بعد وارد اصل مطلب بشوم. انقلاب اسلام، یعنی تفکر اسلام و امانتی که خدای متعال به نام اسلام برای مردم فرستاد، در دورهی اول، یک نهضت و یک حرکت بود و در قالب یک مبارزه و یک نهضت عظیم انقلابی، خودش را نشان داد و آن در هنگامی بود که رسول خدا(صلّیاللَّهعلیهوالهوسلّم)، این فکر را در مکه اعلام کردند و دشمنان تفکر توحید و اسلام، در مقابل آن صفآرایی نمودند؛ برای اینکه نگذارند این فکر پیش برود. پیامبر، با نیرو گرفتن از عناصر مؤمن، این نهضت را سازماندهی کرد و یک مبارزهی بسیار هوشمندانه و قوی و پیشرو را در مکه به وجود آورد. این نهضت و مبارزه، سیزده سال طول کشید. این، دورهی اول بود.
بعد از سیزده سال، با تعلیمات پیامبر، با شعارهایی که داد، با سازماندهییی که کرد، با فداکارییی که شد، با مجموع عواملی که وجود داشت، این تفکر، یک حکومت و یک نظام شد و به یک نظام سیاسی و نظام زندگی یک امت تبدیل گردید و آن هنگامی بود که رسول خدا(ص) به مدینه تشریف آوردند و آنجا را پایگاه خودشان قرار دادند و حکومت اسلامی را در آنجا گستراندند و اسلام از شکل یک نهضت، به شکل یک حکومت تبدیل شد. این، دورهی دوم بود.
این روند، در ده سالی که نبیّاکرم(ص) حیات داشتند و بعد از ایشان، در دوران خلفای چهارگانه و سپس تا زمان امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) و خلافت آن بزرگوار - که تقریباً شش ماه طول کشید - ادامه پیدا کرد و اسلام به شکل حکومت، ظاهر شد. همه چیز، شکل یک نظام اجتماعی را هم داشت؛ یعنی حکومت و ارتش و کار سیاسی و کار فرهنگی و کار قضایی و تنظیم روابط اقتصادی مردم را هم داشت و قابل بود که گسترش پیدا کند و اگر به همان شکل پیش میرفت، تمام روی زمین را هم میگرفت؛ یعنی اسلام نشان داد که این قابلیت را هم دارد.
در دوران امام حسن(ع)، جریان مخالفی آنچنان رشد کرد که توانست به صورت یک مانع ظاهر بشود. البته این جریان مخالف، در زمان امام مجتبی(ع) به وجود نیامده بود؛ سالها قبل به وجود آمده بود. اگر کسی بخواهد قدری دور از ملاحظات اعتقادی و صرفاً متکی به شواهد تاریخی حرف بزند، شاید بتواند ادعا کند که این جریان، حتّی در دوران اسلام به وجود نیامده بود؛ بلکه ادامهیی بود از آنچه که در دوران نهضت پیامبر - یعنی دوران مکه - وجود داشت.
بعد از آنکه خلافت در زمان عثمان - که از بنیامیه بود - به دست این قوم رسید، ابوسفیان - که در آنوقت، نابینا هم شده بود - با دوستانش دور هم نشسته بودند. پرسید: چه کسانی در جلسه هستند؟ پاسخ شنید که فلانی و فلانی و فلانی. وقتی که خاطر جمع شد همه خودی هستند و آدم بیگانهیی در جلسه نیست، به آنها خطاب کرد و گفت: «تلقّفنّها تلقّف الکرة»(۱). یعنی مثل توپ، حکومت را به هم پاس بدهید و نگذارید از دست شما خارج بشود! این قضیه را تواریخ سنی و شیعه نقل کردهاند. اینها مسایل اعتقادی نیست و ما اصلاً از دیدگاه اعتقادی بحث نمیکنیم؛ یعنی من خوش ندارم که مسایل را از آن دیدگاه بررسی کنم؛ بلکه فقط جنبهی تاریخی آن را مطرح میکنم. البته ابوسفیان در آنوقت، مسلمان بود و اسلام آورده بود؛ منتها اسلامِ بعد از فتح یا مشرف به فتح. اسلامِ دوران غربت و ضعف نبود، اسلامِ بعد از قدرتِ اسلام بود. این جریان، در زمان امام حسن مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) به اوج قدرت خودش رسید و همان جریانی بود که به شکل معاویةبنابیسفیان، در مقابل امام حسن مجتبی(ع) ظاهر شد. این جریان، معارضه را شروع کرد؛ راه را بر حکومت اسلامی - یعنی اسلام به شکل حکومت - برید و قطع کرد و مشکلاتی فراهم نمود؛ تا آنجایی که عملاً مانع از پیشروی آن جریان حکومت اسلامی شد.
در باب صلح امام حسن(علیهالسّلام)، این مسأله را بارها گفتهایم و در کتابها نوشتهاند که هر کس - حتّی خود امیرالمؤمنین(ع) - هم اگر به جای امام حسن مجتبی(ع) بود و در آن شرایط قرار میگرفت، ممکن نبود کاری بکند، غیر از آن کاری که امام حسن کرد. هیچکس نمیتواند بگوید که امام حسن، فلان گوشهی کارش سؤالبرانگیز است. نه، کار آن بزرگوار، صددرصد بر استدلال منطقیِ غیر قابل تخلف منطبق بود.
در بین آل رسول خدا(صلّیاللَّهعلیهوالهوسلّم)، پُرشورتر از همه کیست؟ شهادتآمیزترین زندگی را چه کسی داشته است؟ غیرتمندترین آنها برای حفظ دین در مقابل دشمن، برای حفظ دین چه کسی بوده است؟ حسینبن علی(علیهالسّلام) بوده است. آن حضرت در این صلح، با امام حسن(ع) شریک بودند. صلح را تنها امام حسن نکرد؛ امام حسن و امام حسین این کار را کردند؛ منتها امام حسن(ع) جلو بود و امام حسین(ع) پشت سر او بود.
امام حسین(علیهالسّلام)، جزو مدافعان ایدهی صلح امام حسن(ع) بود. وقتی که در یک مجلس خصوصی، یکی از یاران نزدیک - از این پُرشورها و پُرحماسهها - به امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) اعتراضی کرد، امام حسین با او برخورد کردند: «فغمز الحسین فی وجه حجر»(۲). هیچکس نمیتواند بگوید که اگر امام حسین به جای امام حسن بود، این صلح انجام نمیگرفت. نخیر، امام حسین با امام حسن بود و این صلح انجام گرفت و اگر امام حسن(علیهالسّلام) هم نبود و امام حسین(علیهالسّلام) تنها بود، در آن شرایط، باز هم همین کار انجام میگرفت و صلح میشد.
صلح، عوامل خودش را داشت و هیچ تخلف و گزیری از آن نبود. آن روز، شهادت ممکن نبود. مرحوم «شیخ راضی آل یاسین»(رضواناللَّهتعالیعلیه)، در این کتاب «صلح الحسن» - که من بیست سال پیش، آن را ترجمه کردم و چاپ شده است - ثابت میکند که اصلاً جا برای شهادت نبود. هر کشته شدنی که شهادت نیست؛ کشته شدنِ با شرایطی، شهادت است. آن شرایط، در آنجا نبود و اگر امام حسن(علیه السّلام)، در آن روز کشته میشدند، شهید نشده بودند. امکان نداشت که آن روز کسی بتواند در آن شرایط، حرکت مصلحتآمیزی انجام بدهد که کشته بشود و اسمش شهادت باشد و انتحار نکرده باشد.
راجع به صلح، از ابعاد مختلف صحبت کردهایم؛ اما حالا مسأله این است که بعد از صلح امام حسن مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام)، کار به شکلی هوشمندانه و زیرکانه تنظیم شد که اسلام و جریان اسلامی، وارد کانال آلودهیی که به نام خلافت - و در معنا سلطنت - به وجود آمده بود، نشود. این، هنر امام حسن مجتبی(علیهالسّلام) بود. امام حسن مجتبی کاری کرد که جریان اصیل اسلام - که از مکه شروع شده بود و به حکومت اسلامی و به زمان امیرالمؤمنین و زمان خود او رسیده بود - در مجرای دیگری، جریان پیدا بکند؛ منتها اگر نه به شکل حکومت - زیرا ممکن نبود - لااقل دوباره به شکل نهضت جریان پیدا کند. این، دورهی سوم اسلام است.
اسلام، دوباره نهضت شد. اسلام ناب، اسلام اصیل، اسلام ظلمستیز، اسلام سازشناپذیر، اسلام دور از تحریف و مبرّا از اینکه بازیچهی دست هواها و هوسها بشود، باقی ماند؛ اما در شکل نهضت باقی ماند. یعنی در زمان امام حسن(علیه الصّلاةوالسّلام)، تفکر انقلابیِ اسلامی - که دورهیی را طی کرده بود و به قدرت و حکومت رسیده بود - دوباره برگشت و یک نهضت شد. البته در این دوره، کار این نهضت، به مراتب مشکلتر از دورهی خود پیامبر بود؛ زیرا شعارها در دست کسانی بود که لباس مذهب را بر تن کرده بودند؛ درحالیکه از مذهب نبودند. مشکلیِ کار ائمهی هدی(علیهمالسّلام)، اینجا بود.
البته من از مجموعهی روایات و زندگی ائمه(علیهمالسّلام) اینطور استنباط کردهام که این بزرگواران، از روز صلح امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) تا اواخر، دایماً درصدد بودهاند که این نهضت را مجدداً به شکل حکومت علوی و اسلامی در بیاورند و سر پا کنند. در این زمینه، روایاتی هم داریم. البته ممکن است بعضی دیگر، این نکته را اینطور نبینند و طور دیگری ملاحظه بکنند؛ اما تشخیص من این است. ائمه میخواستند که نهضت، مجدداً به حکومت و جریان اصیل اسلامی تبدیل بشود و آن جریان اسلامی که از آغشته شدن و آمیخته شدن و آلوده شدن به آلودگیهای هواهای نفسانی دور است، روی کار بیاید؛ ولی این کار، کار مشکلی است.
در دوران دوم نهضت - یعنی دوران خلافت خلفای سفیانی و مروانی و عباسی - مهمترین چیزی که مردم احتیاج داشتند، این بود که اصالتهای اسلام و جرقههای اسلام اصیل و قرآنی را در لابلای حرفهای گوناگون و پراکنده ببینند و بشناسند و اشتباه نکنند. بیخود نیست که ادیان، اینهمه روی تعقل و تدبر تکیه کردهاند. بیخود نیست که در قرآن کریم، اینهمه روی تفکر و تعقل و تدبر انسانها تکیه شده است؛ آن هم دربارهی اصلیترین موضوعات دین، یعنی توحید.
توحید، فقط این نیست که بگوییم خدایی هست، آن هم یکی است و دو نیست. این، صورت توحید است. باطن توحید، اقیانوس بیکرانهیی است که اولیای خدا در آن غرق میشوند. توحید، وادی بسیار با عظمتی است؛ اما در چنین وادی با عظمتی، باز از مؤمنین و مسلمین و موحدین خواستهاند که با تکیه به تفکر و تدبر و تعقل، پیش بروند. واقعاً هم عقل و تفکر میتواند انسان را پیش ببرد. البته در مراحل مختلف، عقل به نور وحی و نور معرفت و آموزشهای اولیای خدا، تجهیز و تغذیه میشود؛ لیکن بالاخره آنچه که پیش میرود، عقل است. بدون عقل، نمیشود هیچ جا رفت.
ملت اسلامی، در تمام دوران چندصدسالهیی که چیزی به نام خلافت، بر او حکومت میکرد، یعنی تا قرن هفتم که خلافت عباسی ادامه داشت (البته بعد از انقراض خلافت عباسی، باز در گوشه و کنار، چیزهایی به نام خلافت وجود داشت؛ مثل زمان ممالیک در مصر و تا مدتها بعد هم در بلاد عثمانی و جاهای دیگر) آن چیزی که مردم احتیاج داشتند بفهمند، این بوده که عقل را قاضی کنند، تا بدانند آیا نظر اسلام و قرآن و کتاب الهی و احادیث مسلّمه راجع به اولیای امور، با واقعیت موجود تطبیق میکند، یا نه. این، چیز خیلی مهمی است.
به نظر من، امروز هم مسلمانان همین را کم دارند. امروز، جوامع اسلامی و کسانی که گمان میکنند در نظامهایی که امروز در دنیا به نام اسلام وجود دارد، تعهدی دارند؛ مثل بسیاری از علما و متدینان، بسیاری از تودههای مردم، مقدسان و غیرمقدسان - به آنهایی که لاابالیند و به فکر حاکمیت دین نیستند و تعهدی برای خودشان قایل نمیباشند، کاری نداریم و فعلاً در این بحث، وارد نیستند - اگر اینها فقط فکر کنند ببینند، آیا آن نظامی که اسلام خواسته، آن مدیریتی که اسلام برای نظام اسلامی خواسته - که این دومی آسانتر است - با آنچه که آنها با آن روبهرو هستند، تطبیق میکند یا نه، برایشان مسأله روشن خواهد شد.
دوران خلافت مروانی و سفیانی و عباسی، دورانی بود که ارزشهای اسلامی از محتوای واقعی خودشان خالی شدند. صورتهایی باقی ماند؛ ولی محتواها، به محتواهای جاهلی و شیطانی تبدیل شد. آن دستگاهی که میخواست انسانها را عاقل، متعبد، مؤمن، آزاد، دور از آلایشها، خاضعِ عنداللَّه و متکبر در مقابل متکبران تربیت کند و بسازد - که بهترینش، همان دستگاه مدیریت اسلامی در زمان پیامبر(ص) بود - به دستگاهی تبدیل شد که انسانها را با تدابیر گوناگون، اهل دنیا و هوی و شهوات و تملق و دوری از معنویات و انسانهای بیشخصیت و فاسق و فاسدی میساخت و رشد میداد. متأسفانه، در تمام دوران خلافت اموی و عباسی، اینطور بود.
در کتابهای تاریخ، چیزهایی نوشتند که اگر بخواهیم آنها را بگوییم، خیلی طول میکشد. از زمان خود معاویه هم شروع شد. معاویه را معروفش کردند؛ یعنی مورخان نوشتند که او آدمی حلیم و باظرفیت بوده و به مخالفانش اجازه میداده که در مقابلش حرف بزنند و هرچه میخواهند، بگویند. البته در برههیی از زمان و در اوایل کارش، شاید همینطور هم بوده است؛ لیکن در کنار این بُعد، ابعاد دیگر شخصیت او را کمتر نوشتهاند: اینکه او چهطور اشخاص و رؤسا و وجوه و رجال را وادار میکرد که از عقاید و ایمان خودشان دست بکشند و حتّی در راه مقابلهی با حق، تجهیز بشوند. اینها را خیلیها ننوشتهاند. البته باز هم در تاریخ ثبت است و همینهایی را هم که ما الان میدانیم، باز یک عده نوشتهاند.
مردمانی که در آن دستگاهها پرورش پیدا میکردند، عادت داده میشدند که هیچچیزی را برخلاف میل و هوای خلیفه، بر زبان نیاورند. این، چه جامعهیی است؟! این، چهطور انسانی است؟! این، چهطور ارادهی الهی و اسلامی در انسانهاست که بخواهند مفاسد را اصلاح کنند و از بین ببرند و جامعه را جامعهیی الهی درست کنند؟ آیا چنین چیزی، ممکن است؟
«جاحظ» و یا شاید «ابوالفرج اصفهانی» نقل میکند که معاویه در دوران خلافتش، با اسب به مکه میرفت. یکی از رجالِ آن روز هم در کنار او بود. معاویه سرگرم صحبت با آن شخص بود. پشت سر اینها هم عدهیی میآمدند. معاویه مفاخر اموی جاهلی خودش را نقل میکرد که در جاهلیت، اینجا اینطوری بود، آنطوری بود، پدر من - ابوسفیان - چنین کرد، چنان کرد. بچهها هم در مسیر، بازی میکردند و ظاهراً سنگ میانداختند. در این بین، سنگی به پیشانی کسی که کنار معاویه اسب میراند و حرکت میکرد، خورد و خون جاری شد. او چیزی نگفت و حرف معاویه را قطع نکرد و تحمل کرد. خون، روی صورت و محاسنش ریخت. معاویه همینطور که سرگرم صحبت بود، ناگهان به طرف این مرد برگشت و دید خون روی صورت اوست. گفت: از پیشانی تو خون میریزد. آن فرد، در جواب معاویه گفت: خون؟! از صورت من؟! کو؟ کجا؟ وانمود کرد که از بس مجذوب معاویه بوده، خوردن این سنگ و مجروح شدن پیشانی و ریختن خون را نفهمیده است! معاویه گفت: عجب، سنگ به پیشانیت خورده، ولی تو نفهمیدی؟! گفت: نه، من نفهمیدم. دست زد و گفت: عجب، خون؟! بعد به جان معاویه و یا به مقدسات قسم خورد که تا وقتی تو نگفتی، شیرینیِ کلام تو نگذاشت که بفهمم خون جاری شده است! معاویه پرسید: سهم عطیهات در بیتالمال، چهقدر است؟ مثلاً گفت: فلان قدر. معاویه گفت: به تو ظلم کردهاند، این را باید سه برابر کنند! این، فرهنگ حاکم بر دستگاه حکومت معاویه بود.
کسانی که در این دوران، تملق رؤسا و خلفا را میگفتند، کارها در دست آنها بود. کارها بر اساس صلاحیت و شایستگیشان واگذار نمیشد. اصولاً عرب، به اصل و نسب خیلی اهمیت میدهد. فلان کس، از کدام خانواده است؟ پدرانش، چه کسانی بودند؟ اینها حتّی رعایت اصل و نسب را هم نمیکردند. «خالدبن عبداللَّه قصری» که در زمان عبدالملک، مدتی حاکم عراق و کوفه بود و خیلی هم ظلم و سوء استفاده کرد، در کتابها نوشتهاند که آدمِ بیسروپایی بود و کسی نبود که او را به خاطر اصل و نسبش به این کار گماشته باشند؛ اما صرفاً چون نزدیک بود، به این سمت رسیده بود.
دربارهی «خالدبن عبداللَّه قصری» نوشتهاند که کسی بود که میگفت، خلافت از نبوت بالاتر است: «کان یفضل الخلافة علی النّبوّة»! استدلال هم میکرد و میگفت: وقتی شما به مسافرت بروید، کسی را به عنوان خلیفه و جانشین خودتان میگمارید که به کارهای خانه و دکانتان رسیدگی کند؛ این خلیفه است. بعد که به مسافرت رفتید، مثلاً کاغذی هم میفرستید و پیغامی هم به یک نفر میدهید که میآورد؛ آن رسول است. حالا کدام بالاتر است؟! کدام به شما نزدیکتر است؟! آن کس که شما در رأس خانوادهتان گذاشتید، یا آن کس که یک کاغذ دادید، تا برای شما بیاورد؟! با این استدلال عوامانهی ابلهانه، میخواست ثابت بکند که خلیفه از پیامبر بالاتر است! به چنین آدمی که چنین ایدهیی را تبلیغ میکرد، پاداش میداد.
در زمان عبدالملک و بعضی پسرهای او، یک نفر به نام «یوسفبن عمر ثقفی» را مدتهای مدید بر عراق گماشتند. او سالها حاکم و والی عراق بود. این شخص، آدم عقدهییِ بدبختی بود که از عقدهیی بودنش، چیزهایی نقل کردهاند. مرد کوچکجثه و کوچک اندامی بود که عقدهی کوچکیِ جثهی خودش را داشت. وقتی که پارچهیی به خیاط میداد تا بدوزد، از خیاط سؤال میکرد که آیا این پارچه به اندازهی تن من است؟ خیاط به این پارچه نگاه میکرد و اگر مثلاً میگفت این پارچه برای اندام شما اندازه است و بلکه زیاد هم میآید، فوراً پارچه را از این خیاط میگرفت و دستور میداد که او را مجازات هم بکنند! خیاطها این قضیه را فهمیده بودند. به همین خاطر، وقتی پارچهیی را به خیاط عرضه میکرد و میگفت برای من بس است یا نه، خیاط نگاه میکرد و میگفت نه، این پارچه ظاهراً برای هیکل و جثهی شما کم بیاید و باید خیلی زحمت بکشیم، تا آن را مناسب تن شما در بیاوریم! او هم با اینکه میدانست خیاط دروغ میگوید، ولی خوشش میآمد؛ اینقدر احمق بود! او همان کسی است که زیدبنعلی(علیهالصّلاةوالسّلام) را در کوفه به شهادت رساند. چنین کسی، سالها بر جان و مال و عِرض مردم مسلط بود. نه یک اصل و نسب درستی، نه یک سواد درستی، نه یک فهم درستی داشت؛ ولی چون به رأس قدرت وابسته بود، به این سمت گماشته شده بود. اینها آفت است. اینها برای یک نظام، بزرگترین آفتهاست.
این جریان، همینطور ادامه پیدا کرد. در کنار این،جریان مسلمانیِ اصیل، جریان اسلام ارزشی، جریان اسلام قرآنی - که هیچوقت با آن جریان حاکم، اما ضد ارزشها کنار نمیآمد - نیز ادامه پیدا کرد که مصداق بارز آن، ائمهی هدی(علیهمالصّلاةو السّلام) و بسیاری از مسلمانانِ همراه آنان بودند. به برکت امام حسن مجتبی(علیه الصّلاةوالسّلام)، این جریان ارزشی نهضت اسلامی، اسلام را حفظ کرد. اگر امام مجتبی این صلح را انجام نمیداد، آن اسلام ارزشیِ نهضتی باقی نمیماند و از بین میرفت؛ چون معاویه بالاخره غلبه پیدا میکرد.
وضعیت، وضعیتی نبود که امکان داشته باشد امام حسن مجتبی(علیهالسّلام) غلبه پیدا کند. همهی عوامل، در جهت عکس غلبهی امام مجتبی(علیهالسّلام) بود. معاویه غلبه پیدا میکرد؛ چون دستگاه تبلیغات در اختیار او بود. چهرهی او در اسلام، چهرهیی نبود که نتوانند موجه کنند و نشان بدهند. اگر امام حسن(ع) صلح نمیکرد، تمام ارکان خاندان پیامبر(ص) را از بین میبردند و کسی را باقی نمیگذاشتند که حافظ نظام ارزشی اصیل اسلام باشد. همه چیز بکلی از بین میرفت و ذکر اسلام برمیافتاد و نوبت به جریان عاشورا هم نمیرسید.
اگر بنا بود امام مجتبی(علیهالسّلام)، جنگ با معاویه را ادامه بدهد و به شهادت خاندان پیامبر منتهی بشود، امام حسین(ع) هم باید در همین ماجرا کشته میشد، اصحاب برجسته هم باید کشته میشدند، «حجربنعدی»ها هم باید کشته میشدند، همه باید از بین میرفتند و کسی که بماند و بتواند از فرصتها استفاده بکند و اسلام را در شکل ارزشیِ خودش باز هم حفظ کند، دیگر باقی نمیماند. این، حق عظیمی است که امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) بر بقای اسلام دارد.
این هم یک بُعد دیگر از زندگی امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام) و صلح آن بزرگوار است که امیدواریم خداوند به همهی ما بصیرتی عنایت کند، تا بتوانیم این بزرگوار را بشناسیم و نگذاریم پردهی جهالت و غبار بدشناختییی که تا مدتها بر چهرهی آن بزرگوار بوده، باقی بماند. یعنی حقیقت را باید همه بفهمند و بدانند که صلح امام مجتبی(علیهالصّلاةوالسّلام)، همانقدر ارزش داشت که شهادت برادر بزرگوارش، امام حسین(علیهالصّلاةوالسّلام) ارزش داشت. و همانقدر که آن شهادت به اسلام خدمت کرد، آن صلح هم همانقدر یا بیشتر به اسلام خدمت کرد.
۱) شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید، ج ۹ ، ص ۵۳
۲) شرح نهجالبلاغه، ابنابیالحدید، ج ۱۶ ، ص ۱۵۱۳۶۹/۰۱/۲۲
بیانات در دیدار اقشار مختلف مردم در روز پانزدهم ماه مبارک رمضان
حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام), انقلاب اسلامی, حکومت اسلامی, اهل بیت (علیهم السلام), توحید, عقل, معاویةابن ابی سفیان, تاریخ عصر حضور ائمه اطهار (ع) و حادثه کربلا, تاریخ حکومت خلفا, صلح امام حسن, زندگی امام حسین (علیه السلام), تاریخ حکومتهای اموی و عباسی, یوسفبن عمر ثقفی, ابوسفیان, سوابق علمی آیتالله العظمی خامنهای (مدظله)

حدیث- کتابخوانی
چهارشنبه 97/10/12
در ادامه مبحث حدیثی از امام رضا اورده شده که وقتی سر امام حسین علیه السلام را به شام اوردند یزید لعون دستور داد مقابل سر سفره چیدند ومشغول غذا ونوشیدن فقاع شدند.وبعد به بازی شطرنج مشغول شدند .وامام علی وفرزندانش را مسخره میکردند . ودربازی که پیروز شد اضافه شراب را بر زمین و سر مبارک ریخت .لینک هر کس که شیعه ماست باید از شراب وبازی شطرنج بپرهیزد. ونگاهش به این دو افتد امام حسین علیه السلام را یاد ویزید وال او را لعنت کندتا خدا گناهانش را به عدد ستارگان اسمان باشد ببخشد

شهادت حضرت زهرا درمنابع اهل سنت
پنجشنبه 95/11/28
درمجد وشرف، یکه وتنها هستی درفخر تو بس ، ام ابیها هستیمریم که مقدس شده، یک عیسی داشت تومادر یازده مسیحا هستی
ont-size: 14pt;">هتک حرمت خانۀ فاطمۀ زهرا(س) و شهادت آن حضرت:
“این مقاله از سایت حوزه گرفته شده است”
در این مورد، نصوصی را از کتب اهل سنت نقل می نماییم، تا روشن شود که مسأله هتک حرمت خانه زهرا(علیها السلام) و رویدادهای بعدی، یک امر تاریخی مسلّم است نه یک افسانه!! و با اینکه در عصر خلفا سانسور فوق العاده ای نسبت به نگارش فضایل و مناقب در کار بود؛ ولی به حکم اینکه ،"حقیقت شیء نگهبان آن است"، این حقیقت تاریخی به طور زنده در کتابهای تاریخی و حدیثی محفوظ مانده است و ما در نقل مدارک، ترتیب زمانی را از قرنهای نخستین در نظر می گیریم، تا برسد به نویسندگان عصر حاضر.
1. ابن ابی شیبه و کتاب «المصنَّف»
ابوبکر ابن ابی شیبه (159-235) مؤلف کتاب المصنَّف به سندی صحیح چنین نقل می کند:
هنگامی که مردم با ابی بکر بیعت کردند، علی و زبیر در خانه فاطمه به گفتگو و مشاوره می پرداختند، و این مطلب به عمر بن خطاب رسید. او به خانه فاطمه آمد، و گفت: ای دختر رسول خدا، محبوبترین فرد برای ما پدر تو است و بعد از پدر تو خود تو، ولی سوگند به خدا این محبت مانع از آن نیست که اگر این افراد در خانه تو جمع شوند من دستور دهم خانه را بر آنها بسوزانند. این جمله را گفت و بیرون رفت، وقتی علی(علیه السلام)و زبیر به خانه بازگشتند، دختر گرامی پیامبر(علیها السلام) به علی(علیه السلام) و زبیر گفت: عمر نزد من آمد و سوگند یاد کرد که اگر اجتماع شما تکرار شود، خانه را بر شماها بسوزاند، به خدا سوگند! آنچه را که قسم خورده است انجام می دهد![i][1]
2. بلاذری و کتاب «انساب الاشراف»:
احمد بن یحیی جابر بغدادی بلاذری (متوفای 270) نویسنده معروف و صاحب تاریخ بزرگ، این رویداد تاریخی را در کتاب «انساب الاشراف» به نحو یاد شده در زیر نقل می کند.
ابوبکر به دنبال علی(علیه السلام) فرستاد تا بیعت کند، ولی علی(علیه السلام) از بیعت امتناع ورزید. سپس عمر همراه با فتیله (آتشزا) حرکت کرد، و با فاطمه در مقابل باب خانه روبرو شد، فاطمه گفت: ای فرزند خطاب، می بینم در صدد سوزاندن خانه من هستی؟! عمر گفت: بلی، این کار کمک به چیزی است که پدرت برای آن مبعوث شده است!![ii][2]
3. ابن قتیبه و کتاب «الإمامة و السیاسة»:
مورّخ شهیر عبداللّه بن مسلم بن قتیبه دینوری (212-276) از پیشوایان ادب و از نویسندگان پرکار حوزه تاریخ اسلامی است، مؤلّف کتاب «تأویل مختلف الحدیث»، و «ادب الکاتب» و… . وی در کتاب «الإمامة و السیاسة» چنین می نویسد:
ابوبکر از کسانی که از بیعت با او سربرتافتند و در خانه علی گرد آمده بودند، سراغ گرفت و عمر را به دنبال آنان فرستاد، او به در خانه علی(علیه السلام)آمد و همگان را صدا زد که بیرون بیایند و آنان از خروج از خانه امتناع ورزیدند در این موقع عمر هیزم طلبید و گفت: به خدایی که جان عمر در دست اوست بیرون بیایید یا خانه را بر سرتان آتش می زنم. مردی به عمر گفت: ای اباحفص (کنیه عمر) در این خانه، فاطمه، دختر پیامبر است، گفت: باشد!![iii][3]
ابن قتیبه دنباله این داستان را سوزناکتر و دردناکتر نوشته است، او می گوید:
عمر همراه گروهی به در خانه فاطمه آمدند، در خانه را زدند، هنگامی که فاطمه صدای آنان را شنید، با صدای بلند گفت: ای رسول خدا پس از تو چه مصیبت هایی به ما از فرزند خطاب و ابی قحافه رسید، وقتی مردم که همراه عمر بودند صدای زهرا و گریه او را شنیدند برگشتند، ولی عمر با گروهی باقی ماند و علی را از خانه بیرون آوردند، نزد ابی بکر بردند و به او گفتند، بیعت کن، علی(علیه السلام)گفت: اگر بیعت نکنم چه می شود؟ گفتند: به خدایی که جز او خدایی نیست، گردن تو را می زنیم… [iv][4]
مسلّماً این بخش از تاریخ برای علاقمندان به شیخین بسیار سنگین و ناگوار می باشد و لذا برخی بر آن صدد آمدند که در نسبت کتاب به ابن قتیبه تردید کنند، در حالی که ابن ابی الحدید استاد فن تاریخ، این کتاب را از آثار او می داند و پیوسته از آن مطالبی نقل می کند، متأسفانه این کتاب به سرنوشت تحریف دچار شده و بخشی از مطالب آن به هنگام چاپ از آن حذف شده است در حالی که همان مطالب در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید آمده است.
«زرکلی» در اعلام این کتاب را از آثار ابن قتیبه می داند سپس می افزاید: که برخی از علما در این نسبت نظری دارند. یعنی شک و تردید را به دیگران نسبت می دهد نه به خویش، همچنان که الیاس سرکیس[v][5] این کتاب را از آثار ابن قتیبه می داند.
4. طبری و تاریخ او:
محمّد بن جریر طبری (متوفای 310) در تاریخ خود رویداد قصد هتک حرمت خانه وحی را چنین بیان می کند:
عمر بن خطاب به خانه علی آمد در حالی که گروهی از مهاجران در آنجا گرد آمده بودند. وی رو به آنان کرد و گفت: به خدا سوگند خانه را به آتش می کشم مگر اینکه برای بیعت بیرون بیایید. زبیر از خانه بیرون آمد در حالی که شمشیر کشیده بود، ناگهان پای او لغزید و شمشیر از دستش افتاد، در این موقع دیگران بر او هجوم آوردند و شمشیر را از دست او گرفتند.[vi][6]
این بخش از تاریخ حاکی از آن است که اخذ بیعت برای خلیفه با تهدید و ارعاب صورت می پذیرفت حالا این نوع بیعت چه ارزشی دارد؟ خواننده باید خود داوری نماید.
5. ابن عبد ربه و کتاب «العقد الفرید»:
شهاب الدین احمد معروف به «ابن عبد ربه اندلسی» مؤلف کتاب «العقد الفرید» متوفای (463 ه ) در کتاب خود بحثی مشروح درباره تاریخ سقیفه آورده و تحت عنوان کسانی که از بیعت ابی بکر تخلف جستند چنین می نویسد:
علی و عباس و زبیر در خانه فاطمه نشسته بودند که ابوبکر عمر بن خطاب را فرستاد تا آنان را از خانه فاطمه بیرون کند و به او گفت: اگر بیرون نیامدند، با آنان نبرد کن! و در این موقع عمر بن خطاب با مقداری آتش به سوی خانه فاطمه رهسپار شد تا خانه را بسوزاند، در این موقع با فاطمه روبرو شد. دختر پیامبر گفت: ای فرزند خطاب آمده ای خانه ما را بسوزانی، او در پاسخ گفت: بلی مگر این که در آنچه امّت وارد شدند، شما نیز وارد شوید![vii][7]
تا اینجا بخشی که در آن به تصمیم به هتک حرمت تصریح شده است پایان پذیرفت، اکنون به دنبال بخش دوم که حاکی از جامه عمل پوشاندن این نیّت است، می پردازیم!
آیا یورش انجام گرفت؟
در این جا سخنان آن گروه که فقط به سوء نیت خلیفه و یاران او اشاره کردند به پایان رسید، گروهی که نخواستند و یا نتوانستند دنباله فاجعه را به طور روشن منعکس کنند، در حالی که برخی، به اصل فاجعه یعنی یورش به خانه و… اشاره نموده و تا حدّی نقاب از چهره حقیقت برافکندند، اینک در اینجا به مدارک یورش و هتک حرمت اشاره می نماییم: (در این بخش نیز در نقل مصادر غالباً ترتیب زمانی را در نظر می گیریم).
6. ابو عبید و کتاب «الاموال»:
ابو عبید قاسم بن سلام (متوفای 224) در کتاب خود به نام «الأموال» که مورد اعتماد فقیهان اسلام است نقل می کند:
عبدالرّحمن بن عوف می گوید: که من در بیماری ابوبکر برای عیادت او وارد خانه او شدم پس از گفتگوی زیاد به من گفت:
آرزو می کنم ای کاش سه چیز را که انجام داده ام، انجام نمی دادم، همچنان که آرزو می کنم ای کاش سه چیز را که انجام نداده ام، انجام می دادم. همچنین آرزو می کنم سه چیز را از پیامبر سؤال می کردم.
امّا آن سه چیزی که انجام داده ام و آرزو می کنم که ای کاش انجام نمی دادم عبارتند از:
ای کاش پرده حرمت خانه فاطمه را نمی گشودم و آن را به حال خود وامی گذاشتم هرچند برای جنگ بسته شده بود.[viii][8]
ابو عبید هنگامی که به اینجا می رسد به جای جمله: «لم أکشف بیت فاطمة و ترکته…» می گوید: کذا و کذا. و اضافه می کند که من مایل به ذکر آن نیستم!.ولی هرگاه «ابو عبید» روی تعصّب مذهبی یا علّت دیگر از نقل حقیقت سربرتافته است؛ محقّقان کتاب «الاموال» در پاورقی می گویند: جمله های حذف شده در کتاب «میزان الاعتدال» (به نحوی که بیان گردید) وارد شده است، افزون بر آن، «طبرانی» در «معجم» خود و «ابن عبدربه» در «عقد الفرید» و افراد دیگر جمله های حذف شده را آورده اند.(دقت کنید!)
7. طبرانی و معجم کبیر:
ابوالقاسم سلیمان بن احمد طبرانی (260-360) که ذهبی در «میزان الاعتدال» در حقّ او می گوید: فرد معتبری است.[ix][9] در کتاب «المعجم الکبیر» که کراراً چاپ شده است، آنجا که دربارۀ ابوبکر و خطبه ها و وفات او سخن می گوید، یادآور می شود: ابوبکر به هنگام مرگ، اموری را تمنا کرد. ای کاش سه چیز را انجام نمی دادم. ای کاش سه چیز را انجام می دادم. ای کاش سه چیز را از رسول خدا سؤال می کردم. درباره آن سه چیزی که انجام داده و آروز کرد که ای کاش انجام نمی داد، چنین می گوید: آن سه چیزی که آرزو می کنم که ای کاش انجام نمی دادم، آرزو می کنم که هتک حرمت خانه فاطمه نمی کردم و آن را به حال خود واگذار می کردم!.[x][10] ،این تعبیرات به خوبی نشان می دهد که تهدیدهای عمر تحقّق یافت.
8. ابن عبد ربه و «عقد الفرید»:
ابن عبد ربه اندلسی مؤلّف کتاب «العقد الفرید» (متوفای 463 ه ) در کتاب خود از عبدالرحمن بن عوف نقل می کند:
من در بیماری ابی بکر بر او وارد شدم تا از او عیادت کنم، او گفت: آرزو می کنم که ای کاش سه چیز را انجام نمی دادم و یکی از آن سه چیز این است: ای کاش خانه فاطمه را نمی گشودم هرچند آنان برای نبرد درِ خانه را بسته بودند.[xi][11]
و نیز اسامی و عبارات و شخصیت هایی که این بخش از گفتار خلیفه را نقل کرده اند خواهد آمد.
9. سخن نَظّام در کتاب «الوافی بالوفیات»:
ابراهیم بن سیار نظام معتزلی (160-231) که به خاطر زیبایی کلامش در نظم و نثر به نظّام معروف شده است در کتابهای متعددی، واقعه بعد از حضور در خانه فاطمه(علیها السلام) را نقل می کند. او می گوید: عمر در روز اخذ بیعت برای ابی بکر، بر شکم فاطمه زد، او فرزندی که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، سقط کرد!!(دقت کنید).[xii][12]
10. مبرّد در کتاب «کامل»:
محمّد بن یزید بن عبدالأکبر بغدادی (210-285) ادیب، و نویسنده معروف و صاحب آثار گران سنگ، در کتاب «الکامل» خود، از عبدالرّحمن بن عوف داستان آرزوهای خلیفه را می نویسد، و چنین یادآور می شود: آرزو می کردم ای کاش بیت فاطمه را نمی گشودم و آن را رها می نمودم هرچند برای جنگ بسته باشد.[xiii][13]
11. مسعودی و «مروج الذهب»:
مسعودی(متوفای 325) در مروج الذهب می نویسد:
آنگاه که ابوبکر درحال احتضار چنین گفت: سه چیز انجام دادم و تمنا می کردم که ای کاش انجام نمی دادم یکی از آن سه چیز: آرزو می کردم که ای کاش هتک حرمت خانه زهرا را نمی کردم و در این مورد سخن زیادی گفت![xiv][14]
مسعودی با اینکه نسبت به اهل بیت گرایش های نسبتاً خوبی دارد، ولی باز اینجا از بازگویی سخن خلیفه خودداری کرده و با کنایه رد شده است، البتّه خدا می داند و بندگان خدا هم اجمالاً می دانند!
12. ابن أبی دارم در کتاب «میزان الاعتدال»:
«احمد بن محمّد» معروف به «ابن ابی دارم»، محدث کوفی (متوفای سال 357)، کسی که محمّد بن أحمد بن حماد کوفی درباره او می گوید: «کان مستقیم الأمر، عامة دهره»: او در سراسر عمر خود پوینده راه راست بود.
با توجه به این موقعیت، نقل می کند که در محضر او این خبر خوانده شد: عمر لگدی بر فاطمه زد و او فرزندی که در رحم به نام محسن داشت سقط کرد![xv][15] (دقت کنید)
13. عبدالفتاح عبدالمقصود و کتاب «الإمام علی»:
وی هجوم به خانه وحی را در دو مورد از کتاب خود آورده است و ما به نقل یکی بسنده می کنیم:
قسم به کسی که جان عمر در دست اوست یا باید بیرون بیایید یا خانه را بر ساکنانش آتش می زنم. عده ای که از خدا می ترسیدند و رعایت منزلت پیامبر(صلی الله علیه وآله) را پس از او می کردند، گفتند: “اباحفص، فاطمه در این خانه است".
بی پروا فریاد زد: “باشد!! “. نزدیک شد، در زد، سپس با مشت و لگد به در کوبید تا به زور وارد شود. علی(علیه السلام) پیدا شد… طنین صدای زهرا در نزدیکی مدخل خانه بلند شد… این ناله استغاثه او بود…!»[xvi][16].
این بحث را با حدیث دیگری از «مقاتل ابن عطیّة» در کتاب الامامة و السیاسة پایان می دهیم (هرچند هنوز ناگفته ها بسیار است!)
او در این کتاب چنین می نویسد:
«هنگامی که ابوبکر از مردم با تهدید و شمشیر و زور بیعت گرفت، عمر، قنفذ و جماعتی را به سوی خانه علی و فاطمه(علیها السلام) فرستاد، و عمر هیزم جمع کرد و درِ خانه را آتش زد…[xvii][17]
و در ذیل این روایت تعبیرات دیگری است که قلم از بیان آن عاجز است.
نتیجه: آیا با این همه مدارک روشن که عموماً از منابع اهل سنت نقل شده است باز هم می گویند «افسانه شهادت…!» انصاف کجاست؟! به یقین هر کس این بحث کوتاه و مستند به مدارک روشن را بخواند می فهمد بعد از رحلت رسول خدا(صلی الله علیه وآله) چه غوغائی برپا شد، و برای نیل به حکومت و خلافت چه ها کردند، و این اتمام حجّت الهیّه برای همه آزاداندیشان دور از تعصّب است، چرا که ما از خودمان چیزی ننوشتیم، هرچه نوشتیم از منابع مورد قبول خود آنها است[xviii][18].
[i][1] مصنف ابن ابی شیبه: 8/572، کتاب المغازی.« انّه حین بویع لأبی بکر بعد رسول اللّه(صلی الله علیه وآله) کان علی و الزبیر یدخلان علی فاطمة بنت رسول اللّه، فیشاورونها و یرتجعون فی أمرهم. فلما بلغ ذلک عمر بن الخطاب خرج حتی دخل علی فاطمة، فقال: یا بنت رسول اللّه(صلی الله علیه وآله) و اللّه ما أحد أحبَّ إلینا من أبیک و ما من أحد أحب إلینا بعد أبیک منک، و أیم اللّه ما ذاک بمانعی إن اجتمع هؤلاء النفر عندک أن امرتهم أن یحرق علیهم البیت.
قال: فلما خرج عمر جاؤوها، فقالت: تعلمون انّ عمر قد جاءَنی، و قد حلف باللّه لئن عدتم لیُحرقنّ علیکم البیت، و أیم اللّه لَیمضین لما حلف علیه.»
[ii][2] انساب الأشراف: 1/586 طبع دار معارف، قاهره. «انّ أبابکر أرسل إلی علیّ یرید البیعة فلم یبایع، فجاء عمر و معه فتیلة! فتلقته فاطمة علی الباب. فقالت فاطمة: یابن الخطاب، أتراک محرقاً علیّ بابی؟ قال: نعم، و ذلک أقوی فیما جاء به أبوک…»
[iii][3] الامامة و السیاسة: 12، چاپ مکتبة تجاریة کبری، مصر.« انّ أبابکر رضی اللّه عنه تفقد قوماً تخلّقوا عن بیعته عند علی کرم اللّه وجهه فبعث إلیهم عمر فجاء فناداهم و هم فی دار علی، فأبوا أن یخرجوا فدعا بالحطب و قال: والّذی نفس عمر بیده لتخرجن أو لاحرقنها علی من فیها، فقیل له: یا أبا حفص انّ فیها فاطمة فقال، و إن!! »
[iv][4] الامامة و السیاسیة، ص 13.« ثمّ قام عمر فمشی معه جماعة حتی أتوا فاطمة فدقّوا الباب فلمّا سمعت أصواتهم نادت بأعلی صوتها یا أبتاه رسول اللّه ماذا لقینا بعدک من ابن الخطاب، و ابن أبی قحافة فلما سمع القوم صوتها و بکائها انصرفوا. و بقی عمر و معه قوم فأخرجوا علیاً فمضوا به إلی أبی بکر فقالوا له بایع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ فقالوا: إذاً و اللّه الّذی لا إله إلاّ هو نضرب عنقک…!»
[v][5] معجم المطبوعات العربیة: 1/212.
[vi][6] تاریخ طبری: 2/443، چاپ بیروت. « أتی عمر بن الخطاب منزل علی و فیه طلحة و الزبیر و رجال من المهاجرین، فقال و اللّه لاحرقن علیکم أو لتخرجنّ إلی البیعة، فخرج علیه الزّبیر مصلتاً بالسیف فعثر فسقط السیف من یده، فوثبوا علیه فأخذوه.»
[vii][7] عقد الفرید: 4/93، چاپ مکتبة هلال.« فأمّا علی و العباس و الزبیر فقعدوا فی بیت فاطمة حتی بعثت إلیهم أبوبکر، عمر بن الخطاب لیُخرجهم من بیت فاطمة و قال له: إن أبوا فقاتِلهم، فاقبل بقبس من نار أن یُضرم علیهم الدار، فلقیته فاطمة فقال: یا ابن الخطاب أجئت لتحرق دارنا؟! قال: نعم، أو تدخلوا فیما دخلت فیه الأُمّة!»
[viii][8] الأموال: پاورقی 4، چاپ نشر کلیات ازهریة، الأموال، 144، بیروت و نیز ابن عبد ربه در عقد الفرید: 4/93 نقل کرده است چنان که خواهد آمد. « وددت انّی لم أکشف بیت فاطمة و ترکته و ان اغلق علی الحرب»
[ix][9] میزان الاعتدال:ج2، ص 195
[x][10] معجم کبیر طبرانی: 1/62، شماره حدیث 34، تحقیق حمدی عبدالمجید سلفی.« أمّا الثلاث اللائی وددت أنی لم أفعلهنّ، فوددت انّی لم أکن أکشف بیت فاطمة و ترکته. »
[xi][11] عقد الفرید: 4/93، چاپ مکتبة الهلال.« وودت انّی لم أکشف بیت فاطمة عن شی و إن کانوا اغلقوه علی الحرب.»
[xii][12] الوافی بالوفیات: 6/17، شماره 2444; ملل و نحل شهرستانی: 1/57، چاپ دار المعرفة، بیروت. و در ترجمه نظام به کتاب «بحوث فی الملل و النحل»: 3/248-255 مراجعه شود. « انّ عمر ضرب بطن فاطمة یوم البیعة حتی ألقت المحسن من بطنها.»
[xiii][13] شرح نهج البلاغه: 2/46 و 47، چاپ مصر. « وددت انّی لم أکن کشفت عن بیت فاطمة و ترکته ولو أغلق علی الحرب.»
[xiv][14] مروج الذهب: 2/301، چاپ دار اندلس، بیروت.« فوددت انّی لم أکن فتشت بیت فاطمة و ذکر فی ذلک کلاماً کثیراً! »
[xv][15] میزان الاعتدال: 3/459. « انّ عمر رفس فاطمة حتی أسقطت بمحسن.»
[xvi][16] عبدالفتاح عبدالمقصود، علی بن ابی طالب: 4/276-277.« و الّذی نفس عمر بیده، لیَخرجنَّ أو لأحرقنّها علی من فیها…! قالت له طائفة خافت اللّه، و رعت الرسول فی عقبه: یا أبا حفص، إنّ فیها فاطمة…! فصاح لایبالی: و إن..! و اقترب و قرع الباب، ثمّ ضربه و اقتحمه… و بداله علیّ… و رنّ حینذاک صوت الزهراء عند مدخل الدار… فان هی الا طنین استغاثة…»
[xvii][17] کتاب الامامة و الخلافة، ص 160 و 161، تألیف مقاتل بن عطیّة که با مقدّمه ای از دکتر حامد داود استاد دانشگاه عین الشمس قاهره به چاپ رسیده، چاپ بیروت، مؤسّسة البلاغ. « ان ابابکر بعد ما اخذ البیعة لنفسه من الناس بالارهاب و السیف و القوّة ارسل عمر، و قنفذاً و جماعة الی دار علیّ و فاطمه(علیه السلام) و جمع عمر الحطب علی دار فاطمه و احرق باب الدار!..»

اصول شخصیت امام خمینی- رحمه الله- درکلام مقام معظم رهبری - دامت برکاته-
سه شنبه 95/03/11
مسئلهی تحریف شخصیت امام خطر بزرگی محسوب میشود، آن راهی که میتواند مانع از این تحریف شود،بازخوانی اصول امام است. امام را نباید به عنوان صرفاً یک شخصیت محترم تاریخی، مورد توجه قرار داد،بعضی اینجور میخواهند امام را بشناسند و بشناسانند و این غلط است. ۱۳۹۴/۰۳/۱۴
مهمترین اصول امام خمینی(رحمهالله)
1اثبات اسلام ناب محمدی و نفی اسلام آمریکایی اسلام ناب از نظر امام بزرگوار، آن اسلام متکی به کتاب و سنت است که با فکر روشن، با آشنایی با زمان و مکان، با شیوه و متد علمی جاافتاده و تکمیل شده در حوزههای علمیه استنباط میشود و بهدست میآید.
اسلام آمریکایی دوشاخه بیشتر ندارد: یکی اسلام سکولار و دیگری اسلام متحجر.
۲ اعتماد به وعدهی الهی و بیاعتمادی به قدرتهای مستکبر و زورگوی جهانی اعتماد به قدرت پروردگار موجب میشد که امام بزرگوار در مواضع انقلابی خود صریح باشد، چون اتکاء به خدا داشت. نه اینکه نمیدانست قدرتها بدشان میآید و عصبانی میشوند، میدانست؛ اما به قدرت الهی و نصرت الهی باور داشت.
۳ اعتقاد به اراده مردم و نیروی مردم و مخالفت با تمرکزهای دولتی در آن روزها، سعی میشد به خاطر یک برداشت نادرست، همهی کارهای اقتصادی کشور به دولت موکول شود، امام بارها و بارها هشدار میداد، در مسائل اقتصادی، نظامی، سازندگی کشور، تبلیغات و بالاتر از همه انتخابات کشور به مردم اعتماد داشت.
۴ حمایت از محرومان و مستضعفان و مخالفت با خوی کاخنشینی همه باید تلاش کنند که محرومان را از محرومیت بیرون بیاورند، تا آن جایی که در توان کشور است به محرومان کمک کنند، امام مکرر میگفت این کوخنشینان و فقرا و محروماناند که این صحنهها را پر کردند، با وجود محرومیتها اعتراض هم نمیکنند، در میدانهای خطر هم حاضر میشوند.
۵ مخالفت صریح با جبههی قلدران بین المللی و مستکبران امام با مستکبرین سر آشتی نداشت، واژه «شیطان بزرگ» برای آمریکا، یک ابداع عجیبی از سوی امام بود، وقتی شما یک دستگاهی را، شیطان دانستید، معلوم است که باید رفتار و احساسات شما، در مقابل او چگونه باشد، امام تا روز آخر نسبت به آمریکا، همین احساس را داشت، عنوان «شیطان بزرگ» را هم به کار میبرد.
۶ اعتقاد به استقلال ملی و رد سلطه پذیری استقلال یعنی آزادی در مقیاس یک ملت. اینی که بعضی در زبان یا در شعار، دنبال آزادیهای فردی باشند، اما علیه استقلال کشور حرف بزنند، این یک تناقض است.
۷ تکیه بر وحدت ملی توجه به توطئههای تفرقهافکن، چه تفرقه بر اساس مذهب شیعه و سنی، چه تفرقه بر اساس قومیتها [از خطوط اصلی امام بود]، تفرقهافکنی یکی از سیاستهای قطعی دشمن بود و امام بزرگوار ما بر روی وحدت ملی و اتحاد آحاد ملت یک تکیه کمنظیر داشت.

خداوند از زبان ملاصدرا
شنبه 95/03/08
ملاصدرا(رحمه الله)
خداوند بی نهایت است، امّا به قدر نیازت فرود می فرستد، به قدر آرزویت گسترده می شود، و به قدر ایمانت کارگشاست.

کاهش استرس امتحان با تغذیه مناسب
جمعه 95/03/07
بعضی از دانش آموزان به دلیل اضطراب زیاد، امتحانات خود را خراب می کنند، بنابراین بهتر است برای مقابله با این اضطراب از غذاهای مناسب استفاده کنند.
- کارشناسان تغذیه به دانش آموزانی که اضطراب زیادی دارند و نمی توانند صبحانه ی مفصلی بخورند، توصیه می کنند از موز و مقداری کشمش استفاده کنند.
- بعضی از سبزی ها از قبیل ریحان، نعنا، کاهو و سیب در کاهش اضطراب بسیار مفید هستند
- خوردن نان و پنیر و گردو یا یک ظرف عدسی در روز امتحان کمک می کند تا در طول امتحان آرام باشید.
- خوردن عسل و نوشیدنی های حاوی عسل در کاهش اضطراب بسیار موثر است
- مصرف روزانه یک لیوان شیر، برای ایجاد آرامش در طول دوران امتحان موثر است

فضیلت ذکر صلوات درماه شعبان
چهارشنبه 95/03/05
رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود: هر کس در این ماه، بر من صلوات فرستد، خدا ترازوی عمل او را در روزی که ترازوهای اعمال سبک باشد، سنگین می گرداند.
از سیدالساجدین امام سجاد - علیه السلام - صلواتی وارد شده است، که در هر روز ماه مبارک شعبان در وقت زوال باید خواند. و آن صلوات، در مصباح متهجد و مفاتیح الجنان است.
و در کتب عامه مذکور است در آسمان، دریایی است که آن را دریای برکات گویند و بر لب آن دریا، درختی است که آن را درخت تحیات نامند بر آن درخت، آشیانه مرغی است مسمی به مرغ صلوات.
و وقتی مؤمنی، در ماه شعبان، بر سید پیغمبران - صلی الله علیه و آله - صلوات فرستد، حق تعالی آن مرغ را امر نماید تا در آن دریا غوطه خورد، و پرهای خود را بیفشارد. و هر قطره ای که از پرهای آن مرغ بریزد، ملکی خلق نماید. و جمیع آن ملک ها، به تقدیس و تحمید و مدح و ثنای پروردگار مشغول گردند. و ثواب آنها در دیوان اعمال صلوات فرستنده ثبت گردد.
و ایضاً روایت کرده اند که یک صلوات در ماه شعبان، برابر است با ده صلوات در غیر ماه شعبان
برگرفته از کتاب آثار وبرکات صلوات در دنیا،برزخ ،قیامت /نوشته عباس عزیزی

اعمال پنجشنبه ماه شعبان
چهارشنبه 95/03/05
در هر پنجشنبه این ماه دو ركعت نماز اقامه شود؛ که در هر ركعت بعد از حمد، صد مرتبه سوره توحید و بعد از سلام صد بار صلوات فرستاده شود تا حق تعالى هر حاجتى که دارد را برآورد. چه در امور دنیوی و یا در امور معنوی. و نیز روزه این ماه فضیلت بسیار دارد و روایت شده كه در هر روز پنجشنبه ماه شعبان آسمانها را زینت مىكنند. پس ملائكه عرض مىكنند خداوندا بیامرز روزهداران این روز را و دعاى ایشان را مستجاب گردان و در روایت نبوى آمده است كه هر كه روز دوشنبه و پنجشنبه شعبان را روزه بگیرد حقّتعالى بیست حاجت از حوائج دنیا و بیست حاجت از حاجتهاى آخرت او را برآورد

چرا موقع مطالعه خوابمان می گیرد؟
چهارشنبه 94/10/09
خوابیدن یک فرایند طبیعی است که در فاصله های زمانی خاص رخ می دهد و خواب بهترین راه برای استراحت بدن است. اما مهم است که واقعیت هایی مانند کجا بخوابیم، چه مدت بخوابیم و چه وقت بخوابیم را در نظر بگیریم.
خواب و یادگیری
بعضی ها بعد از غذاخوردن یا در حال رانندگی و یا حتی هنگام مطالعه دچار خواب آلودگی می شوند. دلیل همه این ها ممکن است به نوع غذایی که ما می خوریم، محیط و سلامتی بدن ما بستگی داشته باشد.
دلایل خواب آلودگی هنگام مطالعه ممکن است:
- وضعیت و حالتی باشد که ما هنگام خواندن داریم.
- خواندن در یک زمان نامناسب باشد.
- نوع کتابی که ما میخوانیم، باشد.
بیشتر مردم هنگام خواندن یک مطلب، یک حالت راحت دارند که از فعالیت بدنی جلوگیری می کند. این عامل باعث می شود که اسید لاکتیک وارد خون و مایع بین سلولی شود و بدن خسته شود.
اسیدلاکتیک، مقدار زیادی از اکسیژن خون را جذب می کند.
با توجه به کاهش اکسیژن خون، مغز خسته می شود و ما هنگام مطالعه، احساس خواب آلودگی می کنیم.
برای جلوگیری از خواب آلودگی هنگام مطالعه به توصیه های زیر عمل کنید:
- سعی کنید هنگام مطالعه، صاف و درست بنشینید.
- از مطالعه، در وضعیت درازکشیده خودداری کنید، چون مغز باید همزمان دو وظیفه خوابیدن و مطالعه را اجرا کند.
- از ماندن در یک وضعیت ثابت برای مدت طولانی اجتناب کنید. زمانی که برای مدت طولانی مطلبی را می خوانید، یک تاثیر خواب آور روی ذهن دارد.
تحقیقات نشان می دهد که خوابیدن بعد از خواندن و یادگرفتن یک مطلب، باعث می شود که آن مطلب بیشتر و بهتر در یادتان بماند
- هنگام مطالعه، به طور پی در پی وضعیت بدنی خود را تغییر دهید تا تمرکزتان افزایش یابد.
- هنگام مطالعه، در فاصله های زمانی کوتاه، فعالیت بدنی داشته باشید.
- گاهی اوقات با صدای بلند مطلب را بخوانید.
- مطالعه در زمان مناسب بسیار مهم است.
- وقتی احساس خواب آلودگی می کنید، موضوع های جالب را بخوانید.
- اگر ممکن است یک دوش آب ولرم مایل به سرد بگیرید. این کار انرژی مغز شما را بالا می برد.
نکاتی که در بالا ذکر شد برای جلوگیری از خواب آلودگی به هنگام مطالعه مثلا موقع درس خواندن دانش آموزان بود.
ولی این را هم باید بگوییم که تحقیقات نشان می دهد که خوابیدن بعد از خواندن و یادگرفتن یک مطلب، باعث می شود که آن مطلب بیشتر و بهتر در یادتان بماند.
پس اگر فکر می کنید که به اندازه کافی مطلبی را خوانده اید و یاد گرفته اید و دیگر خوابتان می آید، بخوابید تا آن مطلب بهتر در ذهنتان بماند و از شب بیداری های طولانی مدت در شب امتحان خودداری کنید.
اگر پس از یادگیری مطلبی بخوابید، آن مطلب در یادتان می ماند
خبرهای شگفت انگیز درباره خواب کم نیستند، مثلا این که تقریبا یک سوم عمر انسان ها در خواب می گذرد؛ 12 درصد مردم دنیا فقط خواب های سیاه و سپید می بینند و تلویزیون های رنگی نقش مهمی در افزایش شمار خواب های رنگی مردم داشته اند؛ 5 دقیقه بعد از بیداری نیمی از رویایی را که دیده اید و 10 دقیقه بعد از آن، 90 درصدش را فراموش می کنید؛ یا این که نابیناها هم خواب می بینند، فقط خواب های شان بدون تصویر و پر از عواطف، حس لمس اشیاء، بوها و صداهاست.
از دیگر اخبار عجیب این که کمبود خواب، طول عمر را کم و افراد را مستعد چاقی و سکته می کند؛ اختلال خوابگردی در خواب فقط محدود به راه رفتن نیست و مبتلایان به انواعی از آن ممکن است مطالبی ناجور در خواب بنویسند یا رانندگی کنند یا مرتکب تجاوز و حتی قتل شوند؛ و یا فقط آدمیزاد خواب نمی بیند، بلکه حیوانات هم خواب می بینند، مثلا گربه ها به طور متوسط 70 درصد عمرشان را در خواب می گذرانند.
بیشتر این اخبار را شنیده اید، اما احتمالا خبر ما به گوش تان نخورده است : «اگر بخوابید، یاد می گیرید!»
این خبر، حاصل پژوهش های پروفسوری به نام متیو ویلسون در دانشکده مغز و علوم شناختی دانشگاه کمبریج است.
او مشغول پژوهش درباره فعالیت های مغزی موش ها هنگام سرگردان شدن در ماز بود که وسط کار، به طور تصادفی آزمایشگاه را ترک کرد، در حالی که فرصت نکرده بود، دستگاه ثبت فعالیت های مغزی را از موش ها جدا کند.
پروفسور وقتی برگشت، مدتی در سکوت موش ها را تماشا کرد که خسته از بازی در ماز خواب شان برده بود، اما ناگهان چشمش به دستگاه ثبت فعالیت های مغزی افتاد و نکته ای شگفت انگیز کشف کرد.
پروفسور فهمید که فعالیت مغزی موش هایش در خواب دقیقا مانند زمانی است که آنها در ماز دنبال حل مساله و پیدا کردن راه فرار هستند.
ویلسون بعد از این مشاهدات، مجموعه ای از آزمایش ها را بر روی انسان ها انجام داد تا مطمئن شود وضع فعالیت های مغزی آدمیزاد پس از فکر کردن به یک مساله ، مثل موش، در خواب و بیداری تفاوتی ندارد.
او سرانجام با قطعیت نتیجه گرفت که مغز انسان ها در خواب، تجربیات آموخته شده در بیداری را مرور می کند و در طول این دوره کردن، آموخته هایش را بهتر، کامل تر و عمیق تر یاد می گیرد.
بر این اساس ویلسون و همکارانش پیشنهاد کردند که اگر می خواهید مطلبی را که در بیداری آموخته اید یادتان بماند، پس از مطالعه اش بخوابید.
ضمن این که خوابیدن پیش از امتحان هم به یادآوری مطالب کمک می کند و شاید به همین خاطر در برخی کشورها، کودکان در مدرسه بین ساعت های درسی، ساعتی برای یک چرت کوتاه ظهر دارند.
به این ترتیب اگر در مقطعی از زندگی هستید که باید امتحان هایی را پشت سر بگذارید، یا درس پاسخ بدهید، به جای ریاضت دادن به خودتان در شب بیداری های طولانی و سخت پیش از امتحان، آسوده و با خیال راحت بخوابید و مطمئن باشید آنچه را یاد گرفته اید، پس از خواب بهتر به یاد می آورید.
بخش سلامت تبیان

همه رفتند استراحت
چهارشنبه 94/08/06
همه رفتند استراحت ……..
مداحان …..
سینه زنان……….
سخنرانان ………..
اما عمه سادات تازه رفت اسارت ………….امان از دل زینب

نفس اماره ما ...
پنجشنبه 93/11/16
ایت الله مجتهدی تهرانی- ره- :
طلاب علوم دینیه احتیاج به استاد اخلاق دارند. درغیر این صورت همان طور که ایت الله می شویم ، نفس اماره ما هم ایت الله می شود ،بلکه او ایت الله العظمی میشود پس باید یک استاد اخلاق باشد تا طلبه بداندکه چگونه نفس را کنترل وسرکوب نماید

نجوا با امام رئوف
سه شنبه 93/10/02
چون ماهیان برکه ام بی تاب ماهم یا رضا
از عاشقان «عاشقی با یک نگاهم» رضا
من خوب میدانم بدم اما دوباره آمدم!
خاکی راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا
ببه چه می آید به هم ترکیب ما آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا

داستان های طنز از زبان آیت الله مجتهدی تهرانی
یکشنبه 93/07/13
ریش تراشی
جوانی همیشه ریشش را با تیغ میتراشید . وقتی علت این کار رااز او پرسیدند، گفت: مادرم می گوید:« پسرم اگر تو ریش بگذاری مردم فکر می کنند،سنت زیاد است .آن وقت می گویند حتما مادرش هم پیر است .» پس قید ریشت را بزن.

بهترین قربانی
یکشنبه 93/07/13
ز اسماعیل جان تا نگذری مانند ابراهیم
به کعبه رفتنت تنها نماید شاد شیطان را
کسی کو روز قربان غیر خود را میکند قربان
نفهمیده است هرگز معنی و مفهوم قربان را

حج ناتمام
سه شنبه 93/07/08
در كنار “كعبه گِل"، آن “كعبه دِل” كه اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است و حجی كه رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است.
حج از آن نظر كه یك امر عبادی سیاسی است، آثار سیاسی در آن به خوبی ظاهر است چنان كه آثار عبادی نیز در این سیاست به خوبی بارز است. ذات اقدس اله كعبه مراسم حج را هم مظهر جمال خود قرار داد، هم محور جلال خویش یعنی در زیارت خانه خدا هم آثار تهذیب و تزكیه مشهود است و هم نشانه تبرّی از شرك و مشركان.
تولّیِ عبادی حج، نشانه جمال خداست و تبرّی سیاسی آن نمونه جلال حق میباشد. همچنین روایاتی كه از معصومین (ع) رسیده است به این دو بخش “جمال” و “جلال” (تولّی و تبری) اشاره كرده است.
در بیان نورانی امیر بیان، حضرت علیّ بن ابی طالب (ع) آمده است كه: “زیارهُٔ بیتِ الله أمنٌ من عذابِ جهنّمَ”.
همچنین حضرتش فرمود: ذات اقدس اله، حج را محور تواضع و فروتنی بندگان خاصّ خود قرار داد: “جعله سبحانه علامهًٔ لتواضعهم لعظمته و إذعانهم لعزّته و اختار مِن خلقه سُمّاعاً أجابوا إلیه دعوتَه و صَدّقوا كلمتَه و وقفوا مواقفَ أنبیائه و تشبّهوا بملائكته المُطیفینَ بعرشه … و كَتَبَ علیكم وِفادته” فقال سبحانه: “و لله علی الناس حجُ البیت مَن استطاع إلیه سبیلاً”
یعنی ذات اقدس اله بار یافتن به حرم امن خود را نشانه فروتنی بندگان خود قرار داد و از بین بندگان، انسانهای شنوا و مطیع را انتخاب كرد كه به جای انبیا میایستند و همانند فرشتگان دور عرش خدا طواف میكنند؛ همان طوری كه فرشتگان، حافّین حول عرشاند، زایران بیت الله نیز طایفان حول كعبه و بیت خدا هستند و همان طوری كه انبیا منادیان حقّاند و فرشتگان منادیان رحمت، زایران و مهمانان بیتالله نیز كاری كه انبیا و فرشتگان میكنند در حج انجام میدهند.
برای اینكه این سنّت ابراهیمی در میان انبیای ابراهیمی (ع) زنده بماند از سادهترین قرارها تا مهمترین قراردادها را در موقع حج به نام حج تنظیم میكردند به طور مثلال وقتی جریان اجاره و استیجار موسی و شعیب (ع) مطرح است، میبینیم سخن از نامگذاری “حج” طرح میشود.
شعیب به موسی (ع) میفرماید: “علی أَن تَأجُرَنی ثَمانِیَ حِجَجٍ”. هشت “سال” را به صورت هشت “حج” یاد كردند. نفرمود: تو اجیر من باشی، مدّت اجاره هشت سال است، بلكه فرمود: “مدّت اجاره هشت حج است چون سالی یك بار گزارده میشود و هر حجّتی نشانه یك سال است از این رو هشت حج یعنی هشت سال. این سادهترین قراردادی است كه با نام حجّ و زیارت همراه است.
وقتی موسای كلیم (ع) به مقام والای نبوّت بار یافت، خداوند سبحان میخواست بهترین و مهمترین قرارها را با پیامبر خود تنظیم كند زیرا انتخاب مدّت قرار به عهده متكلّم است نه بر عهده كلیم خدا. ذات اقدس اله به موسای كلیم (ع) فرمود: تو مهمان چهل شبه من میباشی امّا در مراسم حجّ: “و واعَدنا موسی ثلاثین لیلهًٔ و أتمّمناها بعشرٍ فَتَمَّ میقاتُ رَبّه أربعین لیلهًٔ”. این قرار اربعین از آغاز ذیقعده شروع شد و تا دهم ذیحجه به طول انجامید كه مهمترین مراسم حج و زیارت در این اربعین است و بهترین فرصت برای چلّهگیری همین چهل روز میباشد.
در تعبیرات دینی آمده است كه موسای كلیم (ع) در آن اربعین نه غذایی میل كرد و نه آبی نوشید بلكه شوق لقای حق در این اربعین او را تغذیه كرد و محصول این چلّهگیری او نیز دریافت تورات در عشر ذیحجّه یعنی پایان این اربعین بود. این عبارت از برجستهترین قرارهایی است كه بین خلق (موسی) و خالق است و آن نیز سادهترین قرادادهایی كه بین دو مخلوق (شعیب و موسی) است.
آنچه در تورات درباره مأموریّت موسای كلیم (ع) در نورانی كردن مردم آمده در قرآن كریم نیز وارد شده است و مسئله حج و ساختن كعبه و همچنین مسئله بلد امین و سایر مسایل كه به فقه سیاسی حج برمیگردد در همین بخش از قرآن كریم مطرح شده است.
خداوند سبحان درباره رسالت موسی (ع) میفرماید: “و لقد ارسلنا موسی بایاتنا أن أخرج قومَك من الظّلمات إلی النّور و ذَكّرهُم بأیّام الله إنّ فی ذلك لایاتٍ لكلّ صبّارٍ شكورٍ”. ما به موسی كلیم (ع) پیام فرستادیم كه مردم خود را نورانی كن و برای این كار، امت خود را به ایام خدا متذكر كن. وظیفه مردمی كه بخواهند نورانی شوند، صبار و شكور بودن است. در بعضی از مسایل، صبر و شكر كافی است ولی برای تأسیس یك حكومت نور، صابر و شكیبا بودن كافی نیست بلكه باید صبار و شكور بود: “إنّ فی ذلك لایات لكلّ صبارٍ شكورٍ” پس این موهبت یعنی “تورات” در مراسم حج، نصیب كلیم حق (ع) شد.
دو روایت از حضرت نبی اكرم (ص) رسیده است كه فرمود: “ما من أیامٍ أزكی عندالله سبحانه و تعالی و لاأعظم أجراً من خیر فی عشر الأضحی”. هیچ زمانی به عظمت دهه اول ذیحجه و ازكی از آن نمیباشد. در حدیث دوم كه بالاتر از حدیث اول است، چنین آمده است: “ما من أیام العمل الصالح فیها أحب الی الله عزوجل من أیام العشر”. كلمه “احب” در اینجا پربارتر از “ازكی” و “اعظم” است.
سرّ اینكه عارف بزرگوار، مرحوم میرزا جواد ملكی تبریزی (قدسسره) این حدیث را مهمتر از حدیث اول میداند این است كه در حدیث دوم سخن از “محبت” است نه “عظمت". در هر دو روایت از حضرت نبی اكرم (ص) پرسیدند كه حتی جهاد در راه خدا نیز به اندازه اعمال دهه اول ذیحجه محبوب خدا نیست؟
فرمود: نه، حتی جهاد در راه خدا به اندازه اعمال دهه اول نیست. لیكن برای اینكه مسئله را روشن كند تا شنونده بین “جهاد” و “شهادت” فرق بگذارد، فرمود: جهاد یك عمل است، شهادت و ایثار مال، عملی دیگر. هر كه به جبهه رفت، فضیلت ایام عشر ذیالحجه را ندارد، مگر آن مجاهدی كه با نثار جان و ایثار مال برود و برنگردد كه او حساب دیگری دارد: “إلا رجل خرج بنفسه و ماله فلم یرجع بشیءٍ من ذلك".
چنین مجاهدی در هر زمان به شهادت برسد به آن زمان و تاریخ فخر میدهد و در هر زمین بیارَمَد به آن سرزمین شرف میبخشد. اینكه در فرهنگ ما گفتهاند: زیارت وارث و عاشورا به طور مكرر تلاوت كنید، برای آن است كه در مضمون آنها آمده است كه سرزمین شهادت، سرزمین طیب است: “طبتُم و طابَت الارضُ التی فیها دُفتُم”. حساب شهید و شهادت چیز دیگری است اما جهاد، عملی است كه ممكن است مجاهد در آن به شهادت برسد و ممكن است شهید نشود، لیكن اگر جهاد او به شهادت منتهی شد، چیزی همتای آن نخواهد بود: “لایعدلها و لایُعادلها شیء”. شهید، هم روزگار و زمان و زمانه خود و هم سرزمین خویش را مرهون خون خود میكند.
صغرای قیاس (چنانچه گذشت) در زیارت وارث و كبرای قیاس در قرآن كریم آمده است كه: “والبلدُ الطّیّبُ یخرُجُ نباتُه بإذن ربّه”. سرزمینی كه طیب باشد، میوه آن به نام ذات اقدس اله شكوفا میشود و آثار میوه آن به دیگران میرسد.
حال این سئوال مطرح است كه: آیا تنها مسئله عبادی حج است كه حتی از جهاد منهای شهادت بالاتر است یا آن بار سیاسی كه در حج تعبیه شده، او را این گونه گرانبار كرده است؟ برای رسیدن به پاسخ این سئوال بنگرید و ببینید در ماه ذیقعده و ذیحجه چه حادثهای رخ داده است.
۱) مهمترین حادثهای كه در ذیقعده رخ داد، ساختار و بنای كعبه است. در روز ۲۵ ذیقعده سخن از “دَحوُالارض” و پیدایش سرزمینی كه زیربنای حرم خداست.
۲) در دهه ذیحجه مهمترین حادثه تاریخی كه رخ دارد، نزول سوره برائت و ابلاغ تبری به دست امیر تبری، حضرت علی بن ابی طالب (ع) است. در مراسم حج بود كه سوره مباركه تبری با دستور برائت از شرك و مشركین آمد: “و أذانٌ من الله و رسوله إلی الناس یوم الحج الاكبر أنّ الله بریءٌ من المشركین و رسوله” و اعلانی است از خدا و رسولش به سوی مردم در روز حج اكبر، كه خدا و نیز رسولش از مشركان بیزار است.
دیگران فكر میكردند كه این سوره میتواند به وسیله صاحبان سقیفه قرائت شود، ولی همان وحیی كه تبری را آورد، دستور ابلاغ آن را نیز چنین صادر كرد كه: “لا یؤدیها إلا أنت أو رجلٌ منك". این تبری را باید یك انسانی كه مظهر تولی و تبری است، ابلاغ كند و ای پیامبر! آن شخص باید خود تو و یا كسی كه جای تو و همتای تو است، باشد از این رو وجود مبارك امیرمؤمنان علی بن ابی طالب (ع) كه نفس رسول اكرم است: “و انفسنا و انفسكم"، عهدهدار تبلیغ سوره تبری از مشركین شد.
این حوادث نشان میدهد كه زمان حج از جهات یاد شده فضیلت دارد؛ چون هر زمانی را متضمن آن “شرف” میدهد و هر مكانی را متكن آن “فخر” میبخشد؛ و گرنه در گوهره زمان، فرقی بین اجزایش و در جوهره زمین فرقی بین ابعاضش نیست.
اكنون روشن شد كه چرا حج چنین پایگاه عمیقی دارد و چرا همه انبیا سعی میكردند كه پیام خود را از كنار كعبه به گوش جهانیان برسانند. اگر حج فقط جنبه عبادی و تقرب محض داشت و در گشتن صرف در اطراف احجار خلاصه میشد، این عمل در جاهلیت نیز بود كه با یك تفاوت كوتاهی در اسلام ظهور كرد.
بنابراین اساس و روح حج چیز دیگری است. حضرت امام باقر (ع) كه مظهر علم ذات اقدس اله و باقر علومالاولین و الاخرین است، وقتی به مكه مشرف شد، دید مردمی كنار كعبه طواف میكنند، فرمود: “هكذا كانوا یطوفون فی الجاهلیهٔ”. در جاهلیت نیز این چنین اشواط سبعه داشتند و دور این كعبه میگشتند و اسلام نیامده است تا همان سنت جاهلی را ادامه دهد: “إنما أمروا أن یطفوا بها ثم ینفروا الینا فیعلمونا بولایتهم و مودتهم و یعرضوا علینا نصرتهم”، ثم قرأ قوله سبحانه و تعالی: “فاجعل أفئدهٔ من الناس تهوی الیهم”. فرمود: دور این سنگ های بی اثر گشتن در جاهلیت نیز رایج بود.
این تعبیر كه: “احجاز كعبه سود و زیانی نمیرساند” به طور مكرر در بیانات اهل بیت (ع) آمده است تا زایران كعبه بدانند كه در كنار “كعبهٔ گِل"، آن “كعبهٔ دِل” كه اصل ولایت و رهبری است، محفوظ است.
در كتاب قیم نهجالبلاغه آمده است كه: “ألا ترون ان الله سبحانه و تعالی اختبر الاولین من لدن آدم الی الاخرین من هذا العالم باحجار لا تضر و لا تنفع و لا تبصر و لا تسمع فجعلها بیته الحرام الذی جعله للناس قیاماً".
خداوند با این سنگ ها، كه تقرب و تبعّد آن ها را سود و زیانی نیست، مردم را امتحان كرده است. بوسیدن احجار كعبه برای آن نیست كه این حجر سود و زیانی دارد. حضرت امام باقر (ع) فرمود: مردم موظفاند كه اطراف این سنگ ها بگردند اما بعد از طواف، به بارگاه ولای ما بار یابند و مودت و نصرت و آمادگی خود و “حضور الحاضر و قیام الحجهٔ بوجود الناصر” را بر ما عرضه كنند، آنگاه حضرت این آیه كریمه را قرائت فرمود: “فاجعل أفئدهًٔ من الناس تهوی الیهم". یعنی پروردگارا! دل های گروهی از مردم را به فرزندان من مشتاق كن.
این آیه در قبال سوره كریمه حج، دو پیام دارد یعنی مردم كه از نقاط دور و نزدیك به حرم خدا مشرف میشوند، موظفاند دو كار را انجام دهند: اول اینكه با بدن، دور آن سنگ هایی كه “لاتضر و لاتنفع” است، بگردند و دوم اینكه با جان، گردِ حرم وِلای اهل بیت و رهبری علی و اولاد او (ع) طواف كنند. خدای سبحان پیام اول را كه بدان مردم كار دارد به عهده ابراهیم خلیل (ع) گذاشته و فرمود: تو اعلان كن، مردم میآیند: “و أذّن فی الناس بالحج یأتوك رجالاً و علی كل ضامر یأتین من كل فج عمیق”.
اما وقتی مردم با جان بیایند تا وِلای خود را با اهل بیت (ع) عرضه كنند و آمادگی خود را برای فداكاری و نثار جان و ایثار مال ارائه دهند، “حضور الحاضر و قیام الحجه بوجود الناصر” محقق میشود كه ابراهیم خلیل (ع) آن كار را از خدای سبحان چنین درخواست نمود، فرمود: پروردگارا! تسخیر دل های مردم كه به اطراف كعبه دل بگردند، به عهده تو است.
حضرت امام باقر (ع) فرمود: این طواف صوری بیروح در جاهلیت نیز بود، اشواط سبعه و قربانی سابقه داشت: “هكذا كانوا یطوفون فیالجاهلیهٔ”، و اسلام آمد تا به مردم بگوید كه گذشته از طواف كنار كعبه سنگ و گلی كه “لاتضر و لاتنفع”، آمدن به حضور امام و عرض نصرت كردن، متمم حج است.
طبق بیان نورانی حضرت امام باقر (ع) حجی كه رهبری در آن حضور و ظهور ندارد، ناقص است: “مِن تمام الحج لقاء الامام”. البته این شامل همه عبادات بوده و اختصاصی به حج ندارد و به عنوان تمثیل است، نه تعیین؛ یعنی نه تنها “من تمام الحج لقاء الامام”، بلكه “من تمام الصلاه لقاء الامام”، همچنین “من تمام الصیام لقاء الامام”، چه اینكه “من تمام الزكاه لقاء الامام” و در پایان حدیث “بنی الاسلام علی خمسه أشیاء: علی الصلاه و الزكاه و الحج و الصوم والولایه"، سخن از “ولایت” است كه با كلمه “والی” از آن تعبیر شده: “و الوالی هو الدلیل علیهن".
این سخن حضرت امام باقر (ع) كه: “من تمام الحج لقاء الامام”، از آیه كریمه “الیوم أكملت لكم دینكم و أتممت علیكم نعمتی و رضیت لكم الاسلام دینا” كه در حجهالوداع نازل شده، الهام و مدد گرفته است.
خداوند سبحان، اسلام همراه با ولایت و رهبری را برای ما پسندیده است. دین خداپسند، دینی است كه با “كمال نعمت” و “تمام ولایت” آمیخته باشد پس نه تنها “من تمام الحج لقاء الامام"، بلكه “مَن تمام الاسلام لقاء الامام”

فضیلت بی بدیل
سه شنبه 93/07/08
در زمان حضرت رسول اکرم (صلي ا… عليه و آله وسلم ) شخصي که نسبت به انجام حج کوتاهي کرده و از انجام آن محروم شده بود، از آن حضرت تقاضا کرد که او را به انجام عمل نيکي که جايگزين حج باشد، راهنمايي کنند. حضرتش در پاسخ فرمودند: اگر انبوهي از طلا به اندازه کوه ابو قبيس را هم در راه خدا انفاق کني باز هم به ثواب و فضيلتي که حجاج در راه خدا نايل شده اند، نايل نخواهي شد.
حضرت امام صادق (عليه السلام) فرمودند: رهسپاران حج و عمره، باريابندگان به پيشگاه با عظمت خداوند هستند، هر گاه سؤال کنند خداوند به آنها عطا مي کند، دعا کنند خداوند اجابت مي کند، شفاعت کنند خداوند شفاعت آنها را مي پذيرد و اگر سکوت کنند و چيزي هم نگويند خداوند به آنها ثواب مي دهد و به جاي هر درهمي که در اين راه خرج کرده اند هزار هزار درهم به آنها عنايت مي کند.

حرف دل
جمعه 93/06/07
امان از آن زمانی که بیفتد
به روی نامه ای چشمان مهدی
دلش بگیردو با چشمان گریان
بگوید:این هم از یاران مهدی
اللهم عجل لولیک الفرج

جایگاه حضرت
پنجشنبه 93/06/06
حضرت معصومه عليها السلام در اول سال 173 هجري قمري در مدينه چشم به جهان گشود.
پدرش امام هفتم شيعيان حضرت موسي بن جعفر عليه السلام و مادرش حضرت نجمه بود كه به علت پاكي و طهارت نفس به او طاهره مي گفتند.حضرت معصومه در 28 سالگي و در روز دوازدهم ربيع الثاني سال 201 هجري قمري در قم به شهادت رسيد كه امروز بارگاه ملكوتي و مرقد مطهرش همچون خورشيدي در قلب شهرستان قم مي درخشد و همواره فيض بخش و نورافشان دلها و جانهاي تشنه معارف حقاني است.
ثواب زیارت آن بانو
آن حضرت در واقع بتول دوم و جلوه اي از وجود حضرت زهرا سلام الله عليها بود.در طهارت نفس امتيازي خاص و بسيار والاداشت كه امام هشتم برادر تني آن حضرت او را (كه نامش فاطمه بود) معصومه خواند.فرمود: «من زار المعصومة بقم كمن زارني» : (كسي كه حضرت معصومه عليها سلام را در قم زيارت كند مانند آن است كه مرا زيارت كرده است).
مقام معنوی
مقام علم و عرفان او در مرحله اي است كه در فرازي از زيارتنامه غير معروف او چنين مي خوانيم: «السلام عليك يا فاطمه بنت موسي بن جعفر و حجته و امينه» : (سلام بر تو اي فاطمه دختر موسي بن جعفر و حجت و امين از جانب موسي بن جعفر).و باز مي خوانيم: «السلام عليك ايتها الطاهرة الحميدة البرة الرشيدة التقية الرضية المرضية»: (سلام بر تو اي بانو پسنديده نيك سرشت، اي بانوي رشد يافته، پاك طينت، پاك روش، شايسته و پسنديده).بدين لحاظ و مقامات عالي معنوي آن بانوست كه حضرت رضا عليه السلام در فرازي از زيارتنامه معروفش به ما آموخته كه در كنار مرقدش خطاب به او بگوييم: «يا فاطمه اشفعي لي في الجنة فان لك عندالله شانا من الشان».
(اي فاطمه! در بهشت از من شفاعت كن چرا كه تو در پيشگاه خداوند داراي مقامي بس ارجمند و والا هستي).امام صادق عليه السلام سالها قبل از ولادت حضرت معصومه عليها سلام در توصيف قم سخن گفته و آن مكان را حرم خاندان رسالت خوانده بود. آنگاه فرمود: به زودي بانويي از فرزندانم به سوي آن كوچ كند كه نامش فاطمه دختر موسي بن جعفر است و با شفاعت او همه شيعيانم وارد بهشت مي شوند.
خاندان عصمت پيامبر در انتظار آن بودند كه اين دختر ممتاز چشم به اين جهان بگشايد تا قلب و روي آنان را به ديدار خود روشن و منور گرداند. آغاز ماه ذيقعده براي حضرت رضا عليه السلام و دودمان نبوت و آل علي عليه السلام پيام آور شادي مخصوص و پايان بخش انتظاري عميق و شور آفرين بود زيرا حضرت نجمه فرزندي جز حضرت رضا عليه السلام نداشت و مدتها پس از حضرت رضا نيز داراي فرزندي نشده بود.
از آنجا كه سال ولادت حضرت رضا عليه السلام يعني سال 148 هجري قمري و سال ولادت حضرت معصومه عليها سلام سال 173 و بين اين دو ولادت بيست و پنج سال فاصله بود و از طرفي امام صادق عليه السلام ولادت چنان دختري را مژده داده بود، از اين رو خاندان پيامبر بيصبرانه در انتظار طلوع خورشيد وجود حضرت معصومه عليها سلام بودند.
هنگامي كه وي چشم به جهان گشود براستي كه آنروز براي اهل بيت عصمت بخصوص امام هشتم و حضرت نجمه سلام الله عليه روز شادي و سرور وصف ناپذير و از ايام الله بود زيرا اختري از آسمان ولايت و امامت طلوع كرده بود كه قلبها را جلا و شفا مي داد و چشمها را روشن مي كرد و به كانون مقدس اهل بيت عليهم السلام گرمي و صفا مي بخشيد
ممتاز در میان دختران امام کاظم (ع)
اين سوال كه پيامبر اسلام با آنكه چند فرزند دختر داشت چرا حضرت زهرا را بيشتر دوست مي داشت و به او بيشتر اعتبار مي داد. سوالي است كه درباره حضرت معصومه عليها سلام نيز صادق است كه چرا حضرت موسي بن جعفر عليه السلام با داشتن دختران بسيار به حضرت معصومه عليها سلام توجه مي كرد و در ميان آنها اين دختر به آن همه مقامات نايل شد. پاسخش اين است که در آيات قرآن و گفتار پيامبر و امامان به طور مكرر معيار, داشتن علم، تقوا و جهاد و ساير ارزشهاي والاي انساني است
براستي كه حضرت معصومه عليها سلام همچون جده اش حضرت زهرا سلام الله عليه در معيارهاي ارزشي اسلام يكه تاز عرصه ها و در علم و كمالات و قداست گوي سبقت را از ديگران ربوده بود. وي تافته اي ملكوتي و جدا بافته و ساختار وجودي او از ديگران ممتاز بود.همان گونه كه پيامبر (ص) در شان حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: «فداها ابوها» : (پدرش به فدايش باد)، حضرت موسي بن جعفر عليه السلام نيز در شان حضرت معصومه عليها سلام فرمود: «فداها ابوها»حضرت معصومه عليها سلام همنام حضرت فاطمه زهراست دراين نام رازها نهفته است. يكي از رازها اين بود كه در علم و عمل از رقباي خود پيشي گرفته و ديگر اين كه از ورود شيعيان به آتش دوزخ جلوگيري مي نمايد.
همچنين از نظر كمالات علمي و عملي بي نظير است ديگر اين كه گرچه مرقد مطهرش آشكار است و همانند مرقد مطهر حضرت زهرا سلام الله عليها مخفي نيست ولي مطابق مكاشفه اي كه براي بعضي از اولياي خدا روى داده امام باقر يا امام صادق عليهم السلام فرمودند: «كسي كه مرقد حضرت معصومه عليها سلام را زيارت كند به همان مقصودي نايل خواهد شد كه از زيارت قبر حضرت زهرا سلام الله عليها نايل مي شود. از ديگر مشابهت هاي حضرت معصومه عليها سلام به حضرت زهرا فداكاري ايشان در راه اثبات ولايت بود زيرا حضرت معصومه عليها سلام نيز آن چنان تلاش كرد که جان خود را فدا نمود و به شهادت رسيد.
يعني حضرت معصومه عليها سلام نيز با كارواني از حجاز به سوي خراسان براي ديدار چهره عظيم ولايتمداران عصر يعني برادرش حضرت رضا عليه السلام حركت كرده تا يار و ياور او باشد ولي در مسير هنگامي كه به سرزمين ساوه رسيد دشمنان خاندان نبوت در يك جنگ نابرابر بستگان و برادرش را به شهادت رساندند و با ريختن زهر در غذايش او را مسموم ساختند كه بيمار شد و به قم آمد و پس از شانزده روز سكونت در قم به شهادت رسيد
همان گونه كه حضرت زهرا سلام الله عليها با استدلالهاي متين و استوار، حقانيت ولايت حضرت علي عليه السلام را تبيين مي كرد، حضرت معصومه عليها سلام نيز چنين بود. رواياتي كه از آن حضرت نقل شده غالباً درباره امامت و ولايت علي عليه السلام است كه با اثبات ولايت او ولايت امـامـان معصوم نيز ثابت مي شود.
براي نمونه حضرت معصومه با چند واسطه از حضرت زهرا نقل مي كنند كه فرمود: پيامبر در شب معراج به بهشت رفت و بر روي پرده اي در قصر بهشت ديد كه چنين نوشته شده: «لااله الا الله محمدا رسوله علي ولي القوم» : (معبودي جز خداي يكتا و بي همتا نيست محمد رسول خدا و علي ولي و رهبر مردم است) و بر روي پرده درگاه قصر ديگري نوشته شده است: «شيعت علي هم الفائزون» (شيعيان علي رستگارند).نيز با چند واسطه از رسول خدا (ص) نقل مي كند كه فرمود:«الا من مات علي حب آل محمد مات شهيدا»: آگاه باشيد! كسي كه با حب آل محمد از دنيا برود شهيد از دنيا رفته است).
يكي از روايات او كه با چند واسطه به حضرت زهرا سلام الله عليها مي رسد اين است كه:حضرت زهرا سلام الله عليها فرمود: آيا سخن رسول خدا را فراموش كرده ايد كه در روز عيد غدير خم فرمود: هر كس من مولا و رهبر اويم علي هم مولا و رهبر او است و نيز به علي فرمود: نسبت تو به من همانند نسبت هارون برادر موسي به موسي (ع) است.به اين ترتيب مي بينيم حضرت معصومه عليها سلام عالمه محدثه آل طه بود و قدم به جاي پاي حضرت زهرا سلام الله عليها گذاشت و همچون او در عرصه جهاد و تلاش براي اثبات حق كوشيد تا جايي كه جانش را فداي ولايت نمود و شهد شهادت نوشيد.

آیة الله مجتهدی تهرانی
پنجشنبه 93/06/06